این روزها حسِ تَری دارم، دائماً احساس باران زدگی دارم، یا باران بر من می بارد یا من بر باران ... هر دومان در هم می لولیم. هنوز هم خسته ام، خسته ی راهی که هنوز نرفته ام، حرفی که هنوز نزده ام، و اتفاقی که هنوز نیفتاده ام. وقتی به آدمها فکر می کنم که چقدر خودخواهانه حاضرند دیگران را نابود کنند تا خودشان را بوجود بیاورند اندوه عظیمم سر باز می کند، احساس می کنم در جایی زندگی می کنم که اگر حواسم نباشد همه مستعد این هستند که با ناجوانمردیِ تمام از من سوء استفاده کنند، از سکوتم. از حرف زدنم. از لبخندم. از گریه ام. از محبتم. از دشمنی ام از ... چه می توانی باشی تا از شرّ عظیم مردم این شهر در اَمان بمانی؟ شاید یکی شبیه خودشان؛ همانقدر نامرد و بی انصاف؛ اما نه، من اینهمه پست بودن را تحمل ندارم به جان بکشم تا شبیه کسانی باشم که مرا زخم زده اند، این تنهایی را دوست تر دارم تا از بودن در کنار آدم هایی که بویی از شفقت نبرده اند ... درد اینجاست که همه می دانند چه می کنند و چه کرده اند، و دردناک این که فکر می کنند همین اندازه که خودشان را به کوری زده اند خدا هم آن بالا چشمهایش را بسته است ... پ ن: برای نامردی ها و آنها که نامرد زیست کرده اند، و می کنند؛ هیچ آرزوی خوبی نمی کنم امیدوارم در بدترین نوع رفتاری که خود دارند گرفتار شوند و در آن آنقدر بمانند تا بمیرند ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل محمدپور
تاريخ: جمعه
7 بهمن
1401 ساعت: 22:12